رهایی از گذشته

دسته بندی ها :
رهایی از گذشته

در جاده زندگی خود ایستاده ای. جاده تو را به سمت می خواند. سرنوشتی که خودت باید آن را رقم بزنی. و راه چگونه ساختنش را هم خودت باید پیدا کنی. اما ذهنت آزاد نیست! تو نمی توانی حرکت کنی. چون گذشته، تو را با طناب های در هم تنیده خود به سمت عقب می کشد و اجازه رشد و حرکت را از تو گرفته. برای تو هیچ چیز رنجی تمام شدنی نیست. تو محکومی که تمام رنج هایت را با خودت حمل کنی. و رنج های امروز را نیز برای آینده ذخیره کنی. هر روز و هر روز سنگین تر می شوی. چون انتخاب تو همین است! چون از رها نشده ای، پس آینده زیبایی هم نمی توانی داشته باشی…
از گذشته هنری است که همه ما برای موفقیت در زندگی باید بیاموزیم. در جاده زندگی تمام حواست باید به سمت جلو باشد. اگر بخواهی مدام سرت را برگردانی و به عقب نگاه کنی، از مسیر جاده خارج می شوی و این یعنی گمراهی. شاید هم تصادف کنی و این یعنی شکستی دوباره! تو وقتی پشت فرمان نشسته ای و رانندگی می کنی، خوب می دانی که هیچ چیزی نباید نگاهت را از مسیر جاده منحرف کند. از گوشه چشم، زیبایی مناظر را لمس می کنی. اما به مناظر اطراف خیره نمی شوی! نگاهت جایی در جاده گیر نمی کند و عقب بر نمی گردد. تو خوب می دانی که اگر نگاهت هر جا که دوست دارد بچرخد، نمی توانی خوب رانندگی کنی. و چه بسا خطرهای زیادی برای خودت رقم بزنی.
پس نگاهت را نگاه دار. و بدان که نگاه تو هر جا که باشد، همان جا خواهی بود. اگر نگاهت به گذشته باشد، در گذشته می مانی و حرکت نمی کنی. در حالی که زندگی حرکت به سمت جلو است. درد های امروز برای امروز کافی است. پس اجازه نده درد های گذشته نیز به دردهای امروزت اضافه شوند. می دانیم پیشنهاد آسانی نیست.
رها کردن و برای نا آرام مردم امروز ما آسانی نیست. اغلب ما آموزش درستی در زمینه نحوه اندیشیدن و چگونه زیستن ندیده ایم. خیلی از ما اصلاً نمی دانیم رها شدن از دردهای گذشته یعنی چه؟ درک این معنا برای خیلی از ما کار آسانی نیست. این مسأله ریشه های روانی عمیقی دارد که در این بخش تنها به گوشه ای از آن اشاره می‌کنیم :
1- یکی از دلایل ناتوانی ما در رهایی از گذشته، سبک تربیتی اشتباهی است که در کودکی دریافت کرده‌ایم. از بدو تولد یاد گرفتیم غُر بزنیم و گریه کنیم و تا گریه می کردیم کسی پیدا می شد و ما را در آغوش می‌گرفت. این بدترین نحوه آموزش والدین به فرزندان است. اما افسوس که تقریباً همه ما به همین شکل شدیم. اغلب ما کودکانی بودیم که وقتی بازی می کردیم و حالمان خوب بود، مامان در حال انجام کارهای روزانه خودش بود. اما به محض اینکه زمین می خوردیم و به هر دلیلی ناله و گریه سر می دادیم، مامان می دوید و ما را در آغوش می گرفت.
به به چه جایزه خوبی! کم هوش ترین بچه هم این را می‌فهمید که ناله و گریه جایزه دارد! به همین دلیل خیلی سریع یاد گرفتیم که بگردیم مسائل ناراحت کننده را پیدا کنیم و اجازه ندهیم فراموش شوند. و این شد اولین پله ما در گذشته! ما خیلی زود فهمیدیم که اتفاقات دردناک نباید فراموش شوند! فهمیدیم که اگر از آن ها بگذریم و فراموششان کنیم، دیگر با چه بهانه ای طلب آغوش کنیم؟
از همان زمان مسائل ناراحت کننده برای ما حکم یک گنج را پیدا کردند. و ما دیگر نمی توانستیم به راحتی آن‌ها را رها کنیم. اگر بچه ای می آمد و ما را اذیت می‌کرد، این برای ما حکم یک کوپن ارزشمند را داشت. ما با یادآوری آن، می توانستیم خودمان را حسابی لوس کنیم. اما اگر بچه ای پیدا می شد که همیشه خوشحال و سرخوش بود و ناراحتی ها را به آسانی رها می کرد، معمولاً مثل ما بوس و بغل دریافت نمی کرد! بعد ما بزرگ شدیم. و دقیقاً همان رفتاری را که بزرگترها با ما می کردند، حالا خودمان با خودمان می کنیم. دست خودمان نیست. ما یاد گرفته ایم که وقتی بلایی سرمان می آید، خودمان را بیشتر برای خودمان، خدایمان، و دیگران لوس کنیم.
فروید، پدر روانکاوی، می گوید: کودکان هر رفتاری از والدین ببینند، همان رفتار را به خدا هم نسبت می‌دهند. این یعنی ما به طور ناخودآگاه وقتی مسأله ناراحت کننده ای در گذشته داریم، با یادآوری آن خودمان را بیشتر برای خدا لوس می کنیم. دست خودمان نیست. ذهن ما به طور ناخودآگاه یاد گرفته فقط زمانی خودش را برای بزرگترش لوس کند که چیزی باعث ناراحتی اش شده باشد. و این یعنی فاجعه! این یعنی قلب و اندیشه ما محبت بی قید و شرط را دریافت نکرده. این یعنی ما نمی توانیم به خودمان اجازه دهیم وقتی سالم و خوشحال و سرحالیم خودمان را دوست داشته باشیم. هنوز هم که هنوزه با اینکه بزرگ شدیم و می‌دانیم باید گذشته را ببخشیم. ولی دست خودمان نیست. ضمیر ناخودآگاه ما هنوز هم با مسائل ناراحت کننده مثل یک گنج گرانبها برخورد می‌کند. و نمی تواند آن ها را رها کند.
2- یکی دیگر از دلایلی که نمی‌توانی گذشته را رها کنی، این است که خودت را نبخشیده ای. توقعت از خودت خیلی بالا است. انگار صدایی مدام در ذهنت می‌گوید: به اندازه کافی خوب نبودی! اگر اشتباهی مرتکب نمی‌شدی، زندگی اینطور پیش نمی رفت! بخشیدن خود و رها کردن اشتباهات، یکی از مهم ترین هنرهای زندگی است. که متأسفانه این هنر را هم اغلب ما یاد نگرفته ایم.
ما آموزش دیده‌ایم که مدام خودمان را سرزنش کنیم. این هم باز برمی گردد به دوران کودکی. چون خیلی سرزنش می شدیم. همیشه به ما می گفتند اشتباه نکن! هر وقت اشتباه می کردیم باید به خاطر اشتباهمان تنبیهی چیزی دریافت می کردیم. حالا اگر شانس می آوردیم و پدر و مادرمان خیلی باکلاس بودند، ما را دعوا نمی‌کردند و فقط به ما می گفتند: «برو به اتاقت و به کار اشتباهت فکر کن!» یعنی چه؟ حتماً باید تنها بروم به اتاقم و به کار اشتباهم فکر کنم؟ نمی شود در کنار پدر و مادرم بنشینیم و به اشتباهاتمان بخندیم و با آرامش از آن ها درس بگیریم؟ حتماً من باید یک جوری تنبیه شوم؟ خوب همین است که در آینده هم نمی‌توانم خودم را به راحتی ببخشم! و گذشتن و رها کردن اشتباهات گذشته برایم واقعاً سخت است! خوب این را به من یاد نداده اند! مگر می شود به آسانی از کنار گذشته گذشت؟
بله می شود! فقط باید تصمیم بگیری که یک بار دیگر کودک شوی. و از اول خودت را به سبکی درست تربیت کنی. کودک درونت را با محبتی بی قید و شرط در آغوش بگیری و عاشقانه در گوشش بگویی که اشکالی ندارد اگر هم اشتباه کنی! با اشتباه کردن می توانی بزرگ شوی. گذشته را رها کن و خودت و سرنوشت را ببخش و بگذار آنچه گذشت بگذرد.
خودت را به خاطر اشتباهاتت ببخش. فکر کردن به کارهایی که می توانستی انجام دهی یا باید انجام می دادی، تأثیری در روند زندگی تو ندارد. اگر می‌خواهی با اشتباهات و شکست هایت کنار بیایی و از آن ها درس بگیری، باید بتوانی خودت را ببخشی. و عاشقانه از اشتباهاتت درس بگیری.
زندگیت را و آدم هایی که به تو ضربه زدند را ببخش و به دنبال دلیل و چرایی سختی هایی که کشیده ای نباش. فقط درس بگیر و عبور کن. اگر آدم ها در گذشته به تو آسیب رسانده اند، و دائم از خودت می پرسی که چرا اینطور شد؟ یعنی در گذشته گرفتار شدی. آن ها را ببخش و بپذیر که هر چه کردند، به اندازه شعورشان کردند. پس از آن ها ناراحت نباش. خیلی وقت ها ما از کسانی ضربه خورده ایم که عزیز ترین دوستانمان بودند. و ذهنمان دائم درگیر این است که او دوست بود یا دشمن؟ این سوالات را رها کن. همه دوست هستند. اما گاهی نمی توانند رسم دوستی را به جای آورند. چون نمی دانند یا ناتوانند. پس همه را دوست داشته باش و بدون هیچ مقاومتی از کنار آنچه در حقت کرده اند، عبور کن.
3-سرکوب کردن خاطرات راه درستی برای رها شدن از آن ها نیست. خاطراتت را سرکوب نکن. اگر می‌خواهی از گذشته تلخی که داری رها شوی، نباید آن را سرکوب کنی. گاهی ما خاطرات را فراموش نمی‌کنیم. بلکه سرکوبشان می کنیم. فراموش کردن یعنی خاطره ات را بخشیده ای، در آغوشش گرفته ای و از آن خداحافظی کرده ای. اما سرکوب کردن یعنی یاد آوری خاطره حالت را بد می کند. به همین دلیل در قابلمه احساساتت را به زور گذاشته ای و آن را جایی قایم کردی. و فکر می کنی فراموش کردی. درحالی که بوی بد این خاطرات همه جای زندگیت را پر کرده اند. چون تو اجازه ندادی بروند. بلکه آن ها را جایی در وجودت پنهان کردی.
4- مسأله دیگر این است که نباید مدام به ذهنت فرمان دهی که به فکر نکند. همین که از فکر کردن به خاطرات تلخ وحشت داری یعنی هنوز عبور نکرده ای. هرگاه خاطره ای به ذهنت می رسد، فقط لبخند بزن و اجازه بده بیاید و برود. در آن گیر نکن. با آن دعوا نکن. فقط لبخند بزن و اجازه بده برود. بعد خمیازه ای بکش و با آرامش خودت را در آینده رها کن. به گذشته ات حتی اگر تلخ است، احترام بگذار. اما در آن گرفتار نشو. و فراموش نکن هرچه در لحظه زندگی کنی و همین لحظه ای که در آن هستی را زیباتر بسازی، آینده ات زیباتر خواهد بود.
در نهایت یک بار دیگر یادآور می شویم که رها شدن از گذشته، حقیقتاً هنری است که ذهن ما برای حرکت به سمت جلو، باید آن را بیاموزد. تا زمانی که از اسارت های گذشته آزاد نشویم، نمی توانیم آینده زیبایی که خداوند برایمان تدارک دیده را در آغوش بکشیم.

                                                                                                    آناهیتا جعفری
روانشناس، روانکاو و هیپنوتراپیست

مطالب مرتبط

نظرات شما

0
X