مریم: اگر خدا ما را دوست دارد. پس چرا من اینقدر بدبختم؟

مریم: اگر خدا ما را دوست دارد. پس چرا من اینقدر بدبختم؟

مریم : خانم جعفری شما همش دارین از و عشق نسبت به همه ی بنده هاش میگین. در حالیکه که در واقعیت ما شاهد چیز دیگه ای هستیم. درسته شاید من عقلم ناقص تر از اونه که تشخیص بدم محبت های خدا کدوم ها هستن. اما نمیتونم درک کنم اگه خدا مارو خیلی دوست داره پس چرا من انقدر بدبختم. چرا ما فکر میکنیم فقط فقر یعنی بدبختی؟! چرا ما فکر میکنیم فقط کسانی که رو تخت بیمارستان خوابیدن بدبختن؟! درسته من اون مشکلات رو ندارم و به خاطرش هزاران بار خدارو شکر میکنم. اما دلم نمیخواد خودمو گول بزنم و منکر مشکلاتی که دارم بشم. من بدبختم! چرا همش باید بگم “نه! من خوشبختم چون خدا رو دارم و……..از این حرفها” من دارم مشکلاتم رو میبینم و این حرفو میزنم. چرا باید چشمم رو روی واقعیت ببندم؟؟؟؟ واقعیت اینه که من بدبختم اما تلاش میکنم بدبخت تر از این نشم. نه اینکه همش با عبارات تاکیدی خودمو گول بزنم و چشممو رو واقعیت های زندگیم که جزئی از وجودم شدن ببندم.

پاسخ : مریم جان سلام. ببین دخترم این خیلی خوبه که با خودت رو راستی و به خودت دروغ نمی گی. من همیشه گفتم. بزرگترین اشتباه انسان ها اینه که به خودشون دروغ بگن. و خداروشکر که لااقل تو به خودت دروغ نمی گی. خدا احتیاجی به سیاهی لشگر نداره. خیلی از همین آدم هایی که می بینی دائم می‌گن خدایا شکرت، از ته دل نمی گن. و شکری که از ته دل نباشه هم فایده ای نداره. منم مثل تو یک انسانم و از دیدن مشکلات انسان ها درد می کشم. گاهی با خودم می گم خدایا این همه ظلم و رو می بینی و باز هم سکوت می کنی؟ عجب صبری داری خدای عزیزم!

اما الان می خواهم صحبت تازه ای بکنم. من اصلا قصد دفاع کردن از خدا را ندارم. چون نه خدا احتیاجی به وکالت من داره و نه من علم و دانشش رو دارم که بخوام از او دفاع کنم. من فقط می دونم که عالم هستی یه صاحب داره. و این صاحب خودش رو بلده. من به این ایمان دارم که خدا برای انسان ها سختی نمی خواد. بلکه این انسان ها هستند که دنیا رو سختش کردن. قبول دارم که خیلی از سختی ها دست خود ما نیستند. مثل مرگ و بیماری. که این خاصیت دنیا است. دنیا به هیچ کسی تعهد نداده که خوب و خوش و خرم بگذره. اگر ما توقع داریم که همه چیز عالی و گل و بلبل باشه. این تفکر ما است. شاید کسی که این جهان رو خلق کرده، برنامه و هدفی پشت همه این سختی ها داره! من نمی دونم! شاید قراره درسی بیاموزیم. یا قراره با تحمل سختی ها بزرگ شیم! این ها همه مفاهیمی هستند که خودمون به دنیا می دیم. شاید با خودت بگی این ها همه شعار و فریب دادن خودمون هست.

راست می گی! ما آدم های کوچیکی هستیم! ما خیلی از مواقع بخش های بزرگی از تاریکی های دنیا رو نمی تونیم از بین ببریم! ولی تاریکی خودمون رو که می تونیم تبدیل به روشنایی کنیم! می گی نمی خوام خودم رو گول بزنم؟ ولی من به تو می گم که گول زدن خود خیلی از مواقع صفت انسان های سالمه! هیچ می دونستی از نظر فرق بین افراد با افراد سالم چیه؟ افسرده ها قدرت گول زدن خودشون رو ندارن! اون ها هیچ سیستم دفاعی مغزی در مقابل مشکلات برای خودشون ندارن! آدم های سالم وقتی یه مشکلی پیش میاد، زود می گن حتماً خیری بود! یا انشالا درست می شه! این برای بزرگ شدن و رشد خودمون بود. اما افراد افسرده فقط واقعیت محض رو می بینن و درد می کشن. اون ها اصلا بلد نیستند حتی برای خوشحال کردن خودشون، یه مدل دیگه فکر کنن تا بتونن رنجی که زندگی بهشون تحمیل کرده رو کم کنن…

من آخوند نیستم. کشیش هم نیستم. کار من دفاع کردن از خدا نیست. اما صحتبی که می تونم برای تو داشته باشم اینه که دخترم. خیلی چیزها رو ما نمی‌دونیم. و این هیچ اشکالی نداره که در مقابل خیلی از سوالات بگیم نمی دونم! تو دختر باهوشی هستی که این سوالات به ذهنت خطور می کنن. اما اگر از من کمک می خوای، باید بهت بگم که عزیز دلم این تو هستی که به جهان خودت معنا می دی! هر انسانی این حق رو داره که معنای زندگی خودش رو خودش بسازه. پس حالا که خودت باید معنای زندگی خودت رو بسازی، یه معنای خوب بساز. معنایی که بتونی ازش لذت ببری. واقعیت های زندگی رو همونطور که حس می کنی زیبا است ببین. و زیبا ترین معنا رو بهشون بده. حقیقت در نگاه و قلب ما شکل می گیره. وگرنه جهان از خودش چیزی نداره به تو بده..

یه جنگل رو نگاه می کنی، همه چیز توش هست. جنگل به خودی خود هیچ صفت خاصی نداره. هم زیبا است و هم خطرناک. طبیعتش هم گاهی وحشیه و هم گاهی مهربان. یکی تا اسم جنگل رو می شنوه می ترسه و یاد خطراتش می افته. یکی دیگه از شنیدن کلمه جنگل حس خوبی بهش دست می‌ده و یاد زیبایی هاش می افته. تو بگیر که می خوای نسبت به دنیا و خداوند چه نگاهی داشته باشی…

تا اینجا این همه حرف زدم که بگم هرکسی می تونه نظر خودش رو داشته باشه. و حقیقت در نگاه هر کسی می تونه یه رنگ و بویی داشته باشه. پس حالا که حق انتخاب داری. عزیز دلم زیباترین طرز فکر رو انتخاب کن. من نمی دونم خدا چرا اجازه می ده بعضی ها سختی بیشتری بکشن، من یاد گرفتم که ادعای فهمیدن نکنم. و در جواب خیلی از مسائل بگم نمی دونم! اما از نظر من خدا محبته.. محبت محض! و هر برنامه ای که داره در راستای محبتشه! درست مثل معلم یا مادر دلسوزی که اگر گاهی باب میل رفتار نمی کنه معنیش این نیست که دوستمون نداره!

بدبختی یا خوشبختی فقط یک احساس است. هیچ چیزی به تنهایی معنی خوشبختی یا بدبختی نمی دهد. من کودکی را می شناسم که با از دست دادن یکی از اسباب بازی هایش مریض شد. و تا مدتها لکنت زبان گرفت. واقعاً احساس بدبختی می کرد. می دانی چرا؟ چون فکر می کرد همه چیز دنیا در آن اسباب بازی خلاصه شده. من خیلی درکش می کردم و تا مدتها بیشتر از مراجعین دیگرم برایش وقت می گذاشتم تا بتواند خودش را دوباره پیدا کند و با واقعیت زندگیش کنار بیاید. از نظر من احساس او مسخره نبود. او فقط باید چیزی را در ذهنش تغییر می داد که اسباب بازی مهم است اما می شود با نبود آن اسباب بازی هم احساس خوشبختی کرد. طی جلسات درمان، این کودک 5 ساله ، یاد گرفت که می تواند با اسباب بازی های دیگرش هم ارتباط برقرار کند و احساس شادی و خوشبختی کند. پس می بینی که احساس خوشبختی به ذهن ما و نگاهی که به مسائل داریم مربوط می شود و هیچ ربطی به این ندارد که ما چه چیزهایی داریم و چه چیزهایی نداریم.
خیلی از آدم ها هستند که هیچ وقت احساس خوشبختی نمی کنند. در عین حال انسانهایی هم وجود دارند که با هیچ چیزی احساس بدبختی نمی کنند. کسی را می شناسم که زندگیش سراسر مشکل بود. یک روز از او پرسیدم : آیا احساس بدبختی می کنی؟ می دانی چه پاسخی داد؟ با لبخند گفت : تا به حال به این مسأله فکر نکرده بودم…

می بینی عزیزم؟ خوشبختی و بد بختی در ذهن ما شکل می گیرد و هیچ اتفاقی وجود ندارد که به تنهایی باعث خوشبختی یا بدبختی شود. این ما هستیم که تصمیم می گیریم نسب به مسائل چه موضعی کنیم. غم و تاریکی را دنبال کنیم یا نور و شادی را. حالا که همه چیز در اختیار خود ما است، خدا چه تقصیری دارد؟ اگر منظورت این است که خدا اگر ما را دوست دارد نباید به ما رنج وارد کند، بحث فرق می کند. رنج باعث رشد می شود. ما به این دنیا نیامده ایم که تا آخر عمرمان چیزی حدود 5000 تا مرغ بخوریم، هزاران ساعت بخوابیم و هزاران دقیقه لذت ببریم و بعد دنیا را ترک کنیم. ما به اینجا آمده ایم که رشد کنیم.

زندگی مثل یک مدرسه است. قرار است در اینجا بیاموزیم و رشد کنیم. زنگ تفریح هم داریم. اما قرار نیست همه ساعتها به زنگ تفریح بگذرد! چیزی که تو امروز اسمش را گذاشتی خوشبختی، همان زنگ تفریحی است که من مثال زدم. تازه بعضی از شاگردان به خاطر اهداف بالایی که دارند و می خواهند در یک رشته خوب در کنکور قبول شوند، در کلاسهای فوق برنامه هم شرکت می کنند و طفلکی ها حتی زنگ تفریح ها هم سر کلاس می مانند و درس می خوانند. حتی ظهر که همه برای استراحت به خانه می روند ، آنها چند ساعت بیشتر می مانند و درس می‌خوانند. کار سختی است. اما ارزشش را دارد…!

زندگی هم همینطور است. گاهی اوقات ما سختی می کشیم اما این معنی دشمنی خدا را نمی دهد. خدا مثل مربی ورزشی است که به شاگردانش گاهی رژیم های سخت می دهد و آنها را وادار به تمرینهای سنگین می کند. آیا شاگردانش را دوست ندارد؟ چرا دوست دارد. فقط می خواهد آنها را رشد کنند.

پس رنج معنای بدی ندارد. باید معنایش را پیدا کنیم. اما در نهایت از سوالت ممنونم. این خیلی خوب است که به خودت اجازه میدهی افکارت را بیان کنی و پاسخ سوالاتی که برایت پدید می آید را جویا می شوی.

                                                                               آناهیتا جعفری

                                                                              روانشناس و روانکاو مهر و روشنایی

مطالب مرتبط

نظرات شما

0
X